خرید بک لینک
ادم وقتی زیاد بی‌کار باشه و هی بشینه توو خونه کلی فکر و خیال میاد توو سرش، که شاید پرتکرارترینش این باشه که هدفِ‌ من از زندگی چیه؟ و مزخرف‌ترینش اینه‌که چیکار کنم حوصله‌م انقد سر نره :|اگه اینو قبول کنیم که هرچیزی همون موقعی پیش میاد که باید ؛ پس چرا دوریا توی بدترین زمانِ ممکن پیش میاد؟ توی دلتنگ‌ترین روزا...شاید بخاطر اینه که عادتِ بزرگ‌‌ کردنِ یه‌نفر و حس‌خوب کنارش‌داشتن و هی گنده‌تر و گنده‌تر شدنش توی ذهنت علاوه بر اینکه لذت‌بخشه یه‌وقتایی‌ام اذیت‌کننده‌س...خیلی اذیت‌کننده...کلا ادمیزاد به‌ق

برچسب: نویسنده: ماهان صادقی تاريخ: جمعه 9 مرداد 1405 ساعت: 17:55

به‌نظرم اینکه ادم بتونه حرف بزنه بدون فکر کردن به درست و غلطش و واکنش طرف مقابل یه‌حُسن بزرگه که کنار ادمای کمی میشه داشت این حُسن‌و...نمیگم یه‌جوری حرف بزنیم که دل بشکونیم یا خیلی رک باشیم، ولی اینکه هربار یه‌واکنش جدید و غیرمنتظره ببینی یا مثلا تا حرف میزنی طرف بگه باز تو شرو کردی، یا هی بخوای واسه هرحرفت توضیح بدی ادمو پشیمون می‌کنه از حرف زدن واسه خیلیا...و این پشیمونی پشتش دلسرد شدنه، کم‌رنگ کردن اون ادما توو زندگیته، و البته دونستنِ بیشترِ قدرِ ادمای دسته‌اوله :)اونایی که شنونده‌ی خوبی‌ان

برچسب: نویسنده: ماهان صادقی تاريخ: جمعه 9 مرداد 1405 ساعت: 17:55

ادم هی با خودش فک می‌کنه که چقد وقت داره و چقد روزای زیادی درانتظارشه و چقد می‌تونه خوب باشه و بدرخشه و هرروزش بهتر از دیروزش باشه...ولی یهو روز تولدش می‌رسه و می‌فهمه چقد کارای نکرده داره، چقد دوس داشته جور دیگه‌ای باشه و نبوده، چقد زمان زودتر از چیزی که فکرشو بکنه میگذره و چقد زود ادم پیر میشه...ادم هرچی بره جلوتر می‌فهمه که چقد تنهاست، می‌فهمه که چقد غمگین ولی محکم گذرونده روزارو، که شکسته که خم شده ولی خواسته هرجوری شده وایسه ؛ به هر قیمتی...یه‌رفتنایی رو دیده که انگار رفتنِ جونش بوده...ولی

برچسب: نویسنده: ماهان صادقی تاريخ: جمعه 9 مرداد 1405 ساعت: 17:55

امروز که داشتم یکی از ناامیدترین و غمگین‌ترین لحظه‌های دنیامو میگذروندم سعی کردم باز خدارو یادم بیارم و مطمئن بشم بش، همون خدایی که توو یکی از دعاها هی صداش می‌زنیم ای پناهِ بی‌پناهان ؛ همون که ارحم‌الراحمینه...قران خوندم، همون آیه‌ای که نوشته بود وقتی مایوس میشی و حس می‌کنی توی اوج ناامیدی هستی خدا دقیقا همون‌موقه امیدوارت می‌کنه و هرکسی رو که بخواد نجات میده...حرف زدن راجبش آسونه، ولی باورش یکم سخته، ولی چون هیچی واسه خدا سخت نیست من میخوام باورش کنم :)+ هرجور می‌تونی بمون من باتو سازش می‌کنم.

برچسب: نویسنده: ماهان صادقی تاريخ: جمعه 9 مرداد 1405 ساعت: 17:55

وقتی اخرشم مشخص نیست چه راهی درسته چه راهی غلط چرا من الان انقد باید گیج باشم؟ چرا وقتی مسیریه که فقط و فقط میشه با دل انتخابش کرد بازم میخوام یه‌جوری اوضاعو پیچیده کنم و خودمو مقصر نشون بدم؟ هیچ‌وقت همچین شرایط سختی نداشتم که تا این‌حد ندونم قراره چی بشه و قراره چیکار کنم...فقط امیدوارم تهش پشیمونی نباشه... همیشه بهار واسم مث همون شعر ارغوانه...که هربار بهار با عزای دل ما می‌آید...کامل درک می‌کنم این تیکه از شعرو دیگه + من همونم که به تو می‌گفتم بی‌من

برچسب: نویسنده: ماهان صادقی تاريخ: جمعه 9 مرداد 1405 ساعت: 17:55

اون اوایل که توی بلاگفا می‌نوشتم ۱۵ یا نهایتا ۱۶ ساله‌م بود ، الان چندروزیه که وارد سال ۲۵ زندگیم شدم ؛ زود گذشت سعید نه؟ زندگی چیز عجیبیه ، خیلی عجیب‌تر از اون که بخوام با غم و بی‌انگیزگی و ناامیدی بگذرونمش ، زمان در عین‌حال که به‌نظر محدوده ولی شاید واقعا نامحدود باشه ؛ به‌شرطی که فقط قصدمون تلف کردنش نباشه :) همیشه پیری و فرسودگیش برام مهم بوده ؛ خیلی مهم. یه‌جایی توی کتاب سه‌شنبه‌ها با موری وقتی بحث عمر پیش میاد موری میگه همونطور که یه‌سری چیزارو با

برچسب: نویسنده: ماهان صادقی تاريخ: جمعه 9 مرداد 1405 ساعت: 17:55

صفحه بندی